وصایت در کتاب مقدس

با سلام

در احاديث اسلامي، معمولا وقتي، سخن از وصايت اميرالمومنين، علي(ع) مي گردد، اين موضوع به عنوان سنتي در امتهاي پيشين عنوان مي شود.

در اين مقاله قصد دارم به مستنداتي در کتاب مقدس که به سنت وصايت، در يهوديت و مسيحيت و توسط دو رسول الهي، موسي و عيسي، عليهم السلام، وجود داشته است، اشاره کنم.

در مورد امامت در تورات نيز پيشتر در اين مقاله، نکاتي عرض کرده بودم:

http://fa.sepehr.mohamadi.name/?p=328

در تورات در سفر اعداد ، وقتي خداوند، موسي(ع) را از مرگ و ملحق شدن به پدرانش خبر مي دهد، چنين مي فرمايد:

نقل قول:

اعداد 27: 12

و خداوند به موسي گفت: «به اين کوه عباريم برآي و زميني را که به بني‌اسرائيل داده‌ام، ببين. 13 و چون آن را ديدي تو نيز به قوم خودملحق خواهي شد،



و موسي به خداوند عرض کرده، گفت: 16 «ملتمس اينکه يهوه خداي ارواح تمامي بشر، کسي را بر اين جماعت بگمارد 17 که پيش روي ايشان بيرون رود، و پيش روي ايشان داخل شود، و ايشان را بيرون برد و ايشان را درآورد، تاجماعت خداوند مثل گوسفندان بي‌شبان نباشند.» 18 و خداوند به موسي گفت: «يوشع بن نون را که مردي صاحب روح است گرفته، دست خود را بر او بگذار. 19 و او را به حضورالعازار کاهن و به حضور تمامي جماعت برپاداشته، در نظر ايشان به وي وصيت نما. 20 و ازعزت خود بر او بگذار تا تمامي جماعت بني‌اسرائيل او را اطاعت نمايند. 21 و او به حضور العازار کاهن بايستد تا از براي او به حکم اوريم به حضور خداوند سوال نمايد، و به فرمان وي، او و تمامي بني‌اسرائيل با وي و تمامي جماعت، بيرون روند، و به فرمان وي داخل شوند.» 22 پس موسي به نوعي که خداوند او راامر فرموده بود عمل نموده، يوشع را گرفت و اورا به حضور العازار کاهن و به حضور تمامي جماعت برپا داشت. 23 و دستهاي خود را بر اوگذاشته، او را به طوري که خداوند به واسطه موسي گفته بود، وصيت نمود.

چنانکه ملاحظه مي شود، موسي(ع) موظف مي شود، يوشع بن نون را به عنوان جانشين و وصي خود انتخاب کرده، طي مراسمي، مانند غدير خم، در حضور بني اسرائيل، دستهاي خود را بر او گذاشته و او را به همه معرفي نمايد و بني اسرائيل، در طي اين مراسم رسمي بر اساس فرمان يوشع، عمل کنند.

اما يوشع بن نون که بود؟

آياتي از تورات، نسبت جناب يوشع بن نون با حضرت موسي را روشن مي کند:

نقل قول:

خروج 33

7 و موسي خيمه خود را برداشته، آن را بيرون لشکرگاه، دور از اردو زد، و آن را «خيمه اجتماع» ناميد. و واقع شد که هر‌که طالب يهوه مي‌بود، به خيمه اجتماع که خارج لشکرگاه بود، بيرون مي‌رفت. 8 و هنگامي که موسي به سوي خيمه بيرون مي‌رفت، تمامي قوم برخاسته، هر يکي به در خيمه خود مي‌ايستاد، و در عقب موسي مي‌نگريست تا داخل خيمه مي‌شد. 9 و چون موسي به خيمه داخل مي‌شد، ستون ابر نازل شده، به در خيمه مي‌ايستاد، و خدا با موسي سخن مي‌گفت. 10 و چون تمامي قوم، ستون ابر رابر در خيمه ايستاده مي‌ديدند، همه قوم برخاسته، هر کس به در خيمه خود سجده مي‌کرد. 11 وخداوند با موسي روبرو سخن مي‌گفت، مثل شخصي که با دوست خود سخن گويد. پس به اردو بر مي‌گشت. اما خادم او يوشع بن نون جوان، از ميان خيمه بيرون نمي آمد.

يعني جايگاه يوشع بن نون نزد موسي(ع)، و خداوند جايگاه بسيار بالايي بود! او در خيمه موسي که معروف به خيمه اجتماع بود و محل نزول وحي الهي بر موسي بود، حضور داشت و در غياب ايشان هم در همان خيمه باقي مي ماند!

اين تعابير ياد آور، همراهي هميشگي علي(ع) با پيامبر اسلام از کودکي و در غار حراء و رويت ملک وحي و حتي شنيدن وحي الهي توسط ايشان و حضور ايشان در سفر و حضر پيامبر اسلام است، چنان که در نهج البلاغه آمده است:

نقل قول:

خطبه قاصعه(ترجمه جعفري):

شما مي دانيد مرا نزد رسول خدا چه رتبت است، و خويشاونديم با او در چه نسبت است. آن گاه که کودک بودم مرا در کنار خود نهاد و بر سينه خويشم جا داد، و مرا در بستر خود مي خوابانيد چنانکه تنم را به تن خويش مي سود و بوي خوش خود را به من مي بويانيد. و گاه بود که چيزي را مي جويد، سپس آن را به من مي خورانيد. از من دروغي در گفتار نشنيد، و خطايي در کردار نديد. هنگامي که از شير گرفته شد خدا بزرگترين فرشته از فرشتگانش را شب و روز همنشين او فرمود تا راههاي بزرگواري را پيمود، و خويهاي نيکوي جهان را فراهم نمود.

و من در پي او بودم در سفر و حضر چنانکه شتر بچه در پي مادر. هر روز براي من از اخلاق خود نشانه اي بر پا مي داشت و مرا به پيروي آن مي گماشت. هر سال در حراء خلوت مي گزيد، من او را مي ديدم و جز من کسي وي را نمي ديد. آن هنگام جز خانه اي که رسول خدا (ص) و خديجه در آن بود، در هيچ خانه اي مسلماني را نيافته بود، من سومين آنان بودم . روشنايي وحي و پيامبري را مي ديدم و بوي نبوت را مي شنودم.

من هنگامي که وحي بر او (ص) فرود آمد، آواي شيطان را شنيدم. گفتم: اي فرستاده خدا اين آوا چيست گفت: «اين شيطان است که از آن که او را نپرستند نوميد و نگران است. همانا تو مي شنوي آنچه را من مي شنوم، و مي بيني آنچه را من مي بينم، جز اين که تو پيامبر نيستي و وزيري و بر راه خير مي روي و مؤمنان را اميري .»

باز يوشع بن نون به همراه کاليب بن يفنه، تنها دو نفري از همه جمعيت حدود 600 هزار نفري مردان بني اسرائيل(غير از موسي و هارون) هستند که آماده مي شوند که با دشمنان جهاد کرده، به زمين مقدس وارد شوند، اما همه بقيه بني اسرائيل از اين موضوع سر باز مي زنند:

نقل قول:

اعداد 14: 6

و يوشع بن نون و کاليب بن يفنه که از جاسوسان زمين بودند، رخت خود را دريدند. 7 و تمامي جماعت بني‌اسرائيل را خطاب کرده، گفتند: «زميني که براي جاسوسي آن از آن عبور نموديم، زمين بسيار بسيار خوبيست. 8 اگر خداوند از ما راضي است ما را به اين زمين آورده، آن را به ما خواهد بخشيد، زميني که به شير و شهد جاري است. 9 زنهار از خداوند متمرد نشويد، و از اهل زمين ترسان مباشيد، زيراکه ايشان خوراک ما هستند، سايه ايشان از ايشان گذشته است، و خداوند با ماست، از ايشان مترسيد.» 10 ليکن تمامي جماعت گفتند که بايد ايشان را سنگسار کنند.

در قرآن در مورد اين دو نفر چنين آمده است:

نقل قول:

سوره مائده:

دو مرد از [زمره‏] كسانى كه [از خدا] مى‏ترسيدند و خدا به آنان نعمت داده بود، گفتند: «از آن دروازه بر ايشان [بتازيد و] وارد شويد كه اگر از آن، درآمديد قطعاً پيروز خواهيد شد، و اگر مؤمنيد، به خدا توكّل كنيد.» (23)

گفتند: «اى موسى، تا وقتى آنان در آن [شهر] ند ما هرگز پاى در آن ننهيم. تو و پروردگارت برو [يد] و جنگ كنيد كه ما همين جا مى‏نشينيم.» (24)

[موسى‏] گفت: «پروردگارا! من جز اختيار شخص خود و برادرم را ندارم پس ميان ما و ميان اين قوم نافرمان جدايى بينداز. (25)

[خدا به موسى‏] فرمود: « [ورود به‏] آن [سرزمين‏] چهل سال بر ايشان حرام شد، [كه‏] در بيابان سرگردان خواهند بود. پس تو بر گروه نافرمانان اندوه مخور.» (26)

لذا خداوند همه افراد بالاي 20 سال بني اسرائيل، غير از تنها دو نفر، يوشع بن نون و کاليب بن يفنه را نفرين مي کند تا به ارض موعود وارد نشوند و چهل سال سرگرداني آنها در بيابان از اين روست:

نقل قول:

اعداد 1426 و خداوند موسي و هارون را خطاب کرده، گفت: 27 «تا به کي اين جماعت شرير را که بر من همهمه مي‌کنند متحمل بشوم؟ همهمه بني‌اسرائيل را که بر من همهمه مي‌کنند، شنيدم. 28 به ايشان بگو خداوند مي‌گويد: به حيات خودم قسم که چنانکه شما در گوش من گفتيد، همچنان با شما عمل خواهم نمود. 29 لاشه هاي شما دراين صحرا خواهد افتاد، و جميع شمرده شدگان شما برحسب تمامي عدد شما، از بيست ساله وبالاتر که بر من همهمه کرده‌ايد. 30 شما به زميني که درباره آن دست خود را بلند کردم که شما را درآن ساکن گردانم، هرگز داخل نخواهيد شد، مگرکاليب بن يفنه و يوشع بن نون. 31 اما اطفال شما که درباره آنها گفتيد که به يغما برده خواهند شد، ايشان را داخل خواهم کرد و ايشان زميني را که شما رد کرديد، خواهند دانست.

و بعدا همين موضوع عملي مي شود:

نقل قول:

اعداد 26: 63

63 اينانند آناني که موسي و العازار کاهن شمردند، وقتي که بني‌اسرائيل را در عربات موآب نزد اردن در مقابل اريحا شمردند. 64 و درميان ايشان کسي نبود از آناني که موسي و هارون کاهن، شمرده بودند وقتي که بني‌اسرائيل را دربيابان سينا شمردند. 65 زيرا خداوند درباره ايشان گفته بود که البته در بيابان خواهند مرد، پس از آنهايک مرد سواي کاليب بن يفنه و يوشع بن نون باقي نماند**.**

يعني از تمامي جماعت بني اسرائيل که حدود 600 هزار نفر بودند، همگي مردان بالاي بيست سال که براي جهاد کاهلي کردند، در بيابان مردند و تنها دو نفر که يکي از آنها يوشع بن نون بود، باقي ماند.

باز در مورد يوشع بن نون در کتاب تثنيه چنين آمده است:

نقل قول:

تثنيه 1: 38

يوشع بن نون که بحضور تو مي‌ايستد داخل آنجا خواهد شد، پس او را قوي گردان زيرا اوست که آن را براي بني‌اسرائيل تقسيم خواهد نمود

يعني يوسع بن نون کسي است که پس از ورود بني اسرائيل به ارض موعود، آن زمين را بين قبايل دوازده گانه بني اسرائيل تقسيم مي کند.

موسي خود شخصا به يوشع بن نون وعده مي دهد که پس از مرگ نيز، همراه يوشع خواهد بود:

نقل قول:

تثنيه 31: 23

و(موسي) يوشع بن نون را وصيت نموده، گفت: «قوي و دلير باش زيرا که تو بني‌اسرائيل را به زميني که براي ايشان قسم خوردم داخل خواهي ساخت، و من با تو خواهم بود.»

آخرين سخنراني موسي در ميان بني اسرائيل در کنار يوشع بن نون انجام مي گيرد:

نقل قول:

تثنيه 32: 44

و موسي آمده، تمامي سخنان اين سرود رابه سمع قوم رسانيد، او و يوشع بن نون.

و پس از وفات حضرت موسي(ع)، يوشع براساس فرمانهايي که خدا به موسي داده بود عمل مي کرد و او انسان حکيمي بود:

نقل قول:

تثنيه 34: 9

و يوشع بن نون از روح حکمت مملو بود، چونکه موسي دستهاي خود را بر او نهاده بود، وبني‌اسرائيل او را اطاعت نمودند، و برحسب آنچه خداوند به موسي‌امر فرموده بود، عمل کردند.

اين گزيده آيات تورات در مورد يوشع بن نون، وصي موسي(ع) بود.

در ضمن، يهوديان، تولد يوشع بن نون(ع)، جانشين موسي(ع) را در سال 2392 عبري و وفات وي را در سال 2502 عبري مي دانند که مدت 110 سال زيست و وفات وي را در روز 26 ماه نيسان، گرامي مي دارند.

اما در انجيل، عيسي مسيح(ع) نيز وصي خود را چنين مشخص کرده است:

نقل قول:

يوحنا 21

15 و بعد از غذا خوردن، عيسي به شمعون پطرس گفت: «اي شمعون، پسر يونا، آيا مرابيشتر از اينها محبت مي‌نمايي؟» بدو گفت: «بلي خداوندا(مولايم)، تو مي‌داني که تو را دوست مي‌دارم.» بدو گفت: «بره هاي مرا خوراک بده.» 16 باز درثاني به او گفت: «اي شمعون، پسر يونا، آيا مرامحبت مي‌نمايي؟» به او گفت: «بلي خداوندا(مولايم)، تومي داني که تو را دوست مي‌دارم.» بدو گفت: «گوسفندان مرا شباني کن.» 17 مرتبه سوم بدوگفت: «اي شمعون، پسر يونا، مرا دوست مي‌داري؟» پطرس محزون گشت، زيرا مرتبه سوم بدو گفت «مرا دوست مي‌داري؟» پس به اوگفت: «خداوندا(مولايم)، تو بر همه‌چيز واقف هستي. تومي داني که تو را دوست مي‌دارم.» عيسي بدوگفت: «گوسفندان مرا خوراک ده. 18 آمين آمين به تو مي‌گويم وقتي که جوان بودي، کمر خود رامي بستي و هر جا مي‌خواستي مي‌رفتي ولکن زماني که پير شوي دستهاي خود را دراز خواهي کرد و ديگران تو را بسته به‌جايي که نمي خواهي تو را خواهند برد.» 19 و بدين سخن اشاره کردکه به چه قسم موت خدا را جلال خواهد داد وچون اين را گفت، به او فرمود: «از عقب من بيا.»

در اين آيات، حضرت عيسي(ع)، جانشين خود که، قبلا و در اولين ديدار خود با وي، به او لقب صخره داده است، به عنوان شبان گوسفندان خود، پس از خويش معرفي مي نمايد. و همچنين ظاهرا نحوه کشته شدن وي را نيز پيشگويي مي کند، چرا که حضرت شمعون پطرس را معکوس به صليب کشيدند.

در جاي ديگر عيسي(ع) در مورد پطروس چنين مي فرمايد:

نقل قول:

متي 16

عيسي در جواب وي گفت: «خوشابحال تو‌اي شمعون بن يونا! زيرا جسم وخون اين را بر تو کشف نکرده، بلکه پدر من که درآسمان است. 18 و من نيز تو را مي‌گويم که تويي پطرس و بر اين صخره کليساي خود را بنا مي‌کنم و ابواب جهنم بر آن استيلا نخواهد يافت. 19 وکليدهاي ملکوت آسمان را به تو مي‌سپارم؛ وآنچه بر زمين ببندي در آسمان بسته گردد و آنچه در زمين گشايي در آسمان گشاده شود.

يعني عيسي مسيح بر دوش شمعون پطرس، که او را پيشتر صخره ناميده بود، کليساي خود را بنا کرده و اختيار تشريع به وي مي دهد.

**
اما شمعون پطروس کيست؟**

عيسي مسيح در اولين ديدار خود با شمعون پطرس او را صخره مي نامد:

نقل قول:

يوحنا 1

41 و يکي از آن دو که سخن يحيي را شنيده، پيروي او نمودند، اندرياس برادر شمعون پطرس بود. 42 او اول برادر خود شمعون را يافته، به اوگفت: «مسيح را (که ترجمه آن کرستس است )يافتيم.» و چون او را نزد عيسي آورد، عيسي بدو نگريسته، گفت: «تو شمعون پسر يونا هستي؛ واکنون کيفا خوانده خواهي شد (که ترجمه آن پطرس است ).»

يعني عيسي مسيح، بلافاصله در اولين ديدار خود با با شمعون پطرس او را صخره(کيفا يا پطروس) مي خواند و نيت خود براي بنا کردن کليساي خود بر وي، از همان ابتدا روشن مي کند.

اين موضوع مرا به ياد اعلام ولايت علي(ع) در يوم الدار مي اندازد که شيعه و سني بر آن متفقند.

پيامبر اسلام در يوم الدار، بر اساس دستور قرآن که “اندر عشيرتک الاقربين”، خانواده دست اول خود را دعوت کرده و به آنان چنين گفت:

نقل قول:

هيچ كس از مردم براى اهل خود چيزى بهتر از آنچه من براى شما آورده ام نياورده است.من خير دنيا وآخرت براى شما آورده ام. خدايم به من فرمان داده است كه شما را به وحدانيت او ورسالت‏خويش دعوت كنم. چه كسى از شما مرا در اين راه كمك مى‏كند تا برادر ووصى ونماينده من در ميان شما باشد؟».
او اين جمله را گفت وقدرى مكث كرد تا ببيند كدام يك از حاضران به نداى او پاسخ مثبت مى‏گويد. در آن هنگام سكوتى آميخته با بهت وحيرت بر مجلس حكومت مى‏كرد وهمه سر به زير افكنده، در فكر فرو رفته بودند.
ناگهان حضرت على -عليه السلام كه سن او در آن روز از پانزده سال تجاوز نمى‏كرد سكوت را در هم شكست وبرخاست ورو به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كرد وگفت:اى پيامبر خدا، من تو را در اين راه يارى مى‏كنم.سپس دست‏خود را به سوى پيامبر دراز كرد تا دست او را به عنوان پيمان فداكارى بفشرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور داد كه على بنشيند وبار ديگر سؤال خود را تكرار كرد.باز على -عليه السلام برخاست وآمادگى خود را اعلام كرد.اين بار هم پيامبر به وى دستور داد بنشيند. در وبت‏سوم نيز، همچون دو نوبت قبل، جز على -عليه السلام كسى برنخاست وتنها او بود كه به پا خاست وپشتيبانى خود را از هدف مقدس پيامبر اعلام كرد. در اين موقع، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دست‏خود را بر دست‏حضرت على زد وكلام تاريخى خود را در باره حضرت على -عليه السلام در مجلس بزرگان هاشم چنين بر زبان آورد:
هان‏اى خويشاوندان وبستگان من، بدانيد كه على برادر ووصى وخليفه من در ميان شما است.
http://www.imamalinet.net/per/q/qb/qbc/qbc8.htm

و در همان ابتدا وصايت علي بن ابيطالب(ع) را اعلام فرمودند.

در کتاب اعمال رسولان، پطروس، خود رسما اعلام مي کند که بناي الهي اين بود که بشارت دهنده به ملکوت خداوند، او باشد:

نقل قول:

اعمال 15: 7

پس رسولان و کشيشان جمع شدند تا در اين امر مصلحت بينند. 7 و چون مباحثه سخت شد، پطرس برخاسته، بديشان گفت: «اي برادران عزيز، شما آگاهيد که از ايام اول، خدا از ميان شما اختيار کرد که امت‌ها از زبان من کلام بشارت رابشنوند و ايمان آورند

اما در اين ميان شخصي يهودي که دست در خون مسيحيان دارد، يکباره در بيابان حاله نوري مي بيند و بنام عيسي مسيح معجزاتي هم انجام مي دهد مدعي بشارت دادن به امتها مي شود! کسي که هيچگاه در کتاب مقدس توسط هيچ کس جز خودش، رسول ناميده نمي شود، خود را رسول امتها مي نامد و مدعي مي شود که مسيح او را براي اينکار انتخاب کرده است:

نقل قول:

اول تيموتي 2: 7

و براي اين، من واعظ و رسول ومعلم امتها در ايمان و راستي مقرر شدم. در مسيح راست مي‌گويم و دروغ ني.

پولس پايه گذار مکتبي مي شود که ما امروز آن را به عنوان مسيحيت مي شناسيم، مکتبي که عيسي را خدا مي داند، شريعت را غير لازم مي داند و مدعيست که با به صليب رفتن عيسي، گناه همه بشريت شسته شد.

اوج درگيري پطرس و پولس در کتاب مقدس وقتيست که با يکديگر در انطاکيه روبرو درگير مي شوند و پولس جناب پطرس را متهم به رياکاري مي کند!

نقل قول:

غلاطيان 2: 11

اما چون پطرس به انطاکيه آمد، او را روبرومخالفت نمودم زيرا که مستوجب ملامت بود، 12 چونکه قبل از آمدن بعضي از جانب يعقوب، باامت‌ها غذا مي‌خورد؛ ولي چون آمدند، از آناني که اهل ختنه بودند ترسيده، باز ايستاد و خويشتن را جدا ساخت. 13 و ساير يهوديان هم با وي نفاق کردند، بحدي که برنابا نيز در نفاق ايشان گرفتارشد.

اين درگيري به حدي شديد است که برخي از محققين کتاب مقدس آن را اوج خرابکاري پولس از جهت سياسي دانسته اند و پولس پس از آن از انطاکيه بيرون مي رود و ديگر هرگز به آنجا، که شهر حواريون عيسي بود، بر نمي گردد. در هنر مسيحي تصاوير زيادي از اين حادثه بر در و ديوارهاي کليساها نقش بسته است.

http://sepehr.mohamadi.name/pic/St_Peter_Fresko_Seitenkapelle_Abschied_Petri_und_Pauli.jpg

براي اطلاعات بيشتر به اين مقاله مراجعه کنيد:

http://en.wikipedia.org/wiki/Incident_at_Antioch

در اين زمينه، همچنين چندي پيش با دوستي مسيحي بحثي در مورد پولس داشتم که مراجعه به آن هم بد نيست:

http://sepehr.mohamadi.name/discuss/…e_Appostle.htm

اما عيسي مسيح، خود در مثالي تفاوت کساني که به صخره اتکاء مي کنند با کسانيکه بر ريگ اتکاء مي کنند را روشن کرده است:

نقل قول:

متي 7: 21
«نه هر‌که مرا “خداوند، خداوند”(مولا، مولا) گويد داخل ملکوت آسمان گردد، بلکه آنکه اراده پدر مرا که در آسمان است به ‌جا آورد. 22 بسا در آن روز مرا خواهند گفت: “خداوندا، خداوندا،(مولا، مولا) آيا به نام تو نبوت ننموديم و به اسم تو ديوها را اخراج نکرديم و به نام تو معجزات بسيار ظاهر نساختيم؟” 23 آنگاه به ايشان صريح خواهم گفت که “هرگز شما را نشناختم! اي بدکاران از من دور شويد!” 24 «پس هر‌که اين سخنان مرا بشنود و آنها رابه‌جا آرد، او را به مردي دانا تشبيه مي‌کنم که خانه خود را بر سنگ بنا کرد. 25 و باران باريده، سيلابها روان گرديد و بادها وزيده، بدان خانه زورآور شد و خراب نگرديد زيرا که بر سنگ بنا شده بود. 26 وهر‌که اين سخنان مرا شنيده، به آنها عمل نکرد، به مردي نادان ماند که خانه خود را بر ريگ بنا نهاد. 27 و باران باريده، سيلابها جاري شد و بادها وزيده، بدان خانه زور آورد و خراب گرديد وخرابي آن عظيم بود.»

تاکيد بر بدکار بودن کساني که به نام عيسي مسيح، حتي معجزاتي مي کردند، از آنجهت مهم است که پولس، اعمال شريعت را کلا اسقاط مي کند و لازم نمي داند.

اميد که در اين عيد غدير، از گروه کساني باشيم که خانه خود را بر صخره علي بن ابيطالب و فرزندانش، بنا نهيم و از اتکاء به ريگهاي روان در امان باشيم.

الحمد لله الذي جعلنا من المتمسکين بولايه علي بن ابيطالب(ع**)**

با احترام فراوان
سپهر محمدي

منبع: http://fa.sepehr.mohamadi.name/?p=373